Details of a Significant Event
حالا جزئیاتش رو نمیخوام بگم. از همون لحظهای که این اتفاق افتاد، شهادت آقا قطعی شد،
شاید یک ساعت بعد بمباران که دیگه معلوم شد دیگه ما متوجه شدیم،
دنبال کار افتادیم تا تونستیم به هر حال سران قوا رو جمع کنیم. خدا رحمت کنه شهید لاجوردی.
همه تلاش کردیم که اینا بیان، دنبال بشه و جمع کنیم، شد ساعت هشت شب.
که دور هم جمع شدیم. حتی آیتالله مهدوی کنی اینا به خاطر مجمع که بود، مجمع یک
اعضای شورای نگهبان دنبال کنه کارها رو. حالا نمیخوام توضیح اونا رو بدم.
میخوام بگم خیابان از کجا شکل گرفت.
ما اونجا تصمیم گرفتیم، همه هفت هشت نفر،
که ما خلاصه شهادت آقا رو کی اعلام کنیم.
دیگه خلاصه جمعبندی قطعی شد که هشت صبح فردا، ماه مبارک رمضان هم بود دیگه، هشت صبح اعلام کنیم.
دیگه مثلاً حول و حوش ساعت ده، ده و نیم، ما نود همهمون دور هم بودیم، به سرعت همه پراکنده شدیم.
ساعت دوازده و نیم شب، تلویزیونهای اونور آبی،
شهادت رو اعلام کردن که این کار...
خب ما دیگه به کسی دسترسی نداشتیم که دوستان... تصمیم گرفته بودیم تمام اونا رفتن.
خلاصه با آقای مهدوی کنی، رحمتالله علیه،
ساعت حدود دوباره یک بود، یک و نیم بود،
همدیگر رو پیدا کردیم و چون ما مرتب،
ما دو نفر قرارهایی گذاشته بودیم که مرتب همدیگر رو در خلاصه با اون طراحیهایی که کرده بودیم،
هم رو توی قرار و جاهایی تنظیم میکردیم. ما ساعت حدود یک
دوباره با هم صحبت کردیم که اینطوری شده، حالا اونا هم تصمیم گرفتن فردا صبح ساعت هشت.
چون ما، ما افراد مجمع رو از سحر تازه باید
آقای زوارهای، آقای مهدوی کنی دنبال میکردن، باید تلفنی رأی اونا رو میگرفتن، نفر مشخص کنن،
شورای رهبری رسمیت پیدا کنه تا هشت صبح ما بتونیم اعلام شهادت هم بکنیم. شورای رهبری هم همزمان بگیم شکل گرفته.
ولی ما دیدیم اصلاً اگه با این دستفرمونی که ما داریم میبینیم اگه اتفاقی اینطوری بره، اصلاً نمیشه.
با آقای مهدوی کنی دوتایی تصمیم گرفتیم، گفتیم دیگه به قول ما باداباد دیگه، الان ما داریم میبینیم چه اتفاقی داره میافته،
ما تصمیم بگیریم و حتماً همون وقت سحر
که مردم سر سفره سحری هستند اعلام کنیم و همون موقع بگیم سحری خورده نخورده، همه بیاین تو خیابون.
وگرنه باور کنید اصلاً ممکن بود یک، یک بحث خیابون یک رقم دیگهای بخوره.
یک رقم... هر چه گذشت، دیدم عنایت خداست. لطف خداست.
شاید واقعاً یه چیز دیگه میشد. صبح همه میآمدن میگفتن چکاره بودین شما دو نفر ما نشستیم تصمیم گرفتیم بعد رفتین اون تصمیم رو گرفتین.
ولی همه فهم امنیتی ما، همه شعور ما،
دهها نقطه رو ما چک کردیم دیدیم که اینطوری هست. گفتیم ما تصمیم میگیریم
و واقعاً و واقعاً این ملت مبعوث شدن الان ۱۵۰ شبه
اینا دارن میان و اینا شدن. خب ما میدان خیابان، میدان خدمت، میدان دیپلماسی و مذاکره
و میدان نظامی، هر کی اینا رو از هم جدا کنه، هر کی بگه او هست، این نیست، اینا باید با هم باشن، مکمل هم باشن، متوازن باشن،
و خدا رو شاهد میگیرم که در این ۱۵۰ روز، یعنی از اون جنگ دهها روزه تا اینجا،
من موضوعات مهم این چهارچوبها رو لحظهای ازش دریغ نکردم.
End of transcript · 525 words