Confrontation with Ayatollah Khomeini
به امام گفتن بلند شو شاهنشاه اومدن. دیدم عین خیالش نیست.
اصلاً انگار نه انگار که شاید کسیه.
بعد دیدم شاه وارد شد. بعد که وارد شد با عصبانیت یه خورده قدم
زدن، رفتن اینور، رفتن اونور و شروع کردن چیز گفتن.
یه مطلبی، یه ناسزا به امام گفت. ناسزا که به امام گفت، امام
سرشون رو بلند کردن. پدری که رضا قلدر بود نتونست غلطه بکنه.
تو که رقمی نیستی. میگفت شاه هم خب قصدش این بود که اومده بود
که اصلاً امام
رو بکشه.
اینجا که شد با عصبانیت تمام دست کرد و شمشیرش رو بلند کرد.
همینجوری که بزنه به امام گفت دستش بالا خشک شد.
یهو چرخید و برگشت. داره میره تا پای جیبم
رفت. تا پای جیب که رفت دستش بالا بود.
پای جیب که رسید یهو دستش افتاد. سؤال کرد یکی از مسئولین که
قربان شما رفته بودید که کارو تمام کنید، آیت الله خمینی رو
بکشید.
گفت مگر ندیدید؟ البته کلمه زشتی به کار میبره. به اونا گفته بود احمقها!
مگر ندیدی که من دستمو که بالا بردم که بزنم دستم
خشک شد و بعدش اون مقابل من که پشت سر آیت الله
خمینی بود یازده تا سید با شمشیرهای برهنه به طرف
من حملهور شدند.
درنگ کرده بودم یازده تا سید منو تکه پاره میکردن.
بعد از اون گذشته اژدهایi بود آت-- آتش به طرفم گشود.
بابا نکش این گنده مزخرفاتو. اینا قاطی داره.
تو اینا رو میکشی بعد میشینی حزین میگی. پاشو.
پاشو برو یه آب بزن دست صورتت. پاشو من فردا میبرمت کمپ، ترک کنی.
پاشو.
End of transcript · 256 words