Personal story of sacrifice and generosity
همسرم هیچوقت برای خودش زیورآلات نخرید.
به یاد دارم زمانی که در مشهد نزدیک زمستان بود
و هوا سرد شده بود، اون موقع مردم خونههاشون رو با
زغال و امثال اینها گرم میکردن. مردمی که نیازمند
بودند معمولاً تو این ایام به در خونه علما
میآمدند و از اونها زغال طلب میکردند.
اون سال هنوز پولی جمع نشده بود که من بتونم زغال
تهیه کنم. همسرم پیشنهاد داد دستبند طلایی
رو که برادرش به مناسبت تولد یکی از فرزندان به
او هدیه داده بود بفروشه. من مخالفت کردم
ولی او اصرار کرد. بعد از فروختنش
و با کمک یکی دیگه از همسایهها زغالها رو
تهیه کردیم و به مردم رسوندیم. واقعاً صبر و
شکیبایی فراوان و اصرار همسرم بر
ساده زیستی در مسیری که داشتم به من خیلی کمک
کرد.
End of transcript · 130 words