گفتوگو با فاطمه سادات درباره امام حسین، کربلا و شهادت
مامان می گفت خیلی ناراحت بودی امسال نرفتی کربلا، آره؟
بله.
چرا اینقدر ناراحتی کردی؟
دوست دارم امام حسین رو.
چرا امام حسین رو اینقدر دوست داری؟
دوست دارم.
چی کار کرده که دوستش داری؟
نمیدونم.
ولی دوستش داری، آره؟
بله.
خانم این چیه واقعا؟ یعنی ما اگر به
خودمون نگاه بکنیم یادمون نمیاد چه اتفاقی افتاد با امام حسین اینقدر
دوست داریم. یعنی یه نفر اگه به ما بگه چرا امام حسین رو
دوست داری میگیم دوستش داریم
دیگه. واقعا انگار با شیر مادر بهمون منتقل شده و
همون حرفیه که
فاطمه سادات میزنه. فاطمه جون تو نامه چی نوشتی واسه اون آقایی
که
دادی بهشون به دل امام حسین بندازه تو ضریحش؟
من نوشته بودم آرزوی بابام این بود که شهید بشه، نوشتم
اینو. نوشتم که داداشم که تو راهه شهید
بشه وقتی بزرگ شد.
الآن بگم-
نوشتم که هر سال برم کربلا.
داداشت هنوز به دنیا نیومده آخه همین الآن میگی داداش
شهید بشه.
نه بزرگ شد.
بزرگ شد. نه شوخی میکنم. باریکلا بهت به خاطر این
نگاهی که به دختراتون دادین واقعا دست مریزاد دارهها. سلامت.
باریکلا بهتون. بعد بابام شهید بشه؟
بله.
داداشم شهید بشه بابام شهید بشه؟
بله.
بعد خودتم آرزوی شهادت داری؟
بله.
باریکلا واقعا بهش.
End of transcript · 203 words