Epic Battle and Heroic Deeds
وهرز میدانست که راه بازگشتی
نباید باشد. او فرمانی داد که تاریخ
را لرزاند. کشتیها را بسوزانید.
شعلهها که بالا رفت، ترس در دل
لشکرمرد.
همه فهمیدند که پشت سر تنها خاکستر
است
و روبرو یا پیروزی
و یا مرگ.
نبردی نابرابر آغاز شد. سپاه
فیلسوار حبشه زمین را میلرزاند. در اوج
هیاهو، وهرز کمان سنگینش را برداشت.
او چشم دوخت به یاقوت سرخی که بر پیشانی
فرمانده مغرور حبشی میدرخشید.
نفسها حبس شد
و ناگهان
صفیری تیر.
با سقوط آن غول، شیرازه دشمن از هم
پاشید. یمن
آزاد شد. وهرز
ثابت کرد که ایران
تنها یک همسایه نیست، بلکه تکهگاهی
است که هر جا مظلومی فریاد
بزند، او آنجا حاضر است.
End of transcript · 112 words