Military Operations and Emergency Response
توی فضای ناهار خوردن ما موشک شلیک میشد و میزدن.
دو تا از رابطهای ما شهید شدن. من باید خودم برم داخل.
اورژانس شمال غرب استان تهران یک فرمانده و
مدیر شجاعی داره به نام مهدی بحرینی.
اون شبی که میاد دیگه خیلی سنگین میزنه.
اگه منظرتون باشه میدونید من کدوم شب رو میگم. خیلی سنگین زدن.
ایشون به من زنگ میزنه میگه که ریس تو فضای
رفاقتی حرف بزنیم. گفتم به احترام بگو، گفت دو تا از رابطهای
ما شهید
شدن، من باید خودم برم داخل. خب؟ اینا هم دارن میزنن.
بری داخل پادگان بیدگنه.
و-و ارتباط ما تنگاتنگ بود دیگه با فرماندهی پادگانها.
اصلاً همه محیطهای نظامی
مثل محیطهای غیرنظامی. به من زنگ زد گفت اگر سرم
بلایی اومد مثلا هوای همسرم، فرزندم، یه همچین کاری، گفتم این چه
حرفیه و شما مثلا شجاع باش، قوی باش. ایشون میره.
بعد فرداش دیدم تو بی سیم فضای شمال غرب یه
فضای حزنیه، یه فضای غمیه. من تو بی سیم یه پیام
میدادم. cinemat شما و سمت شما گرم.
چیزایی که اونجا میبینی برادر طبیعیه.
محکم باش، قوی باش. منم از توکلیم دارم به تک تک شماها
گرم برادر. شماها دلتون به درد بیاد دل منم میسوزه ها.
این پخش شد. من فرداش، فردای همون روز رفتم
شمال غرب شهریار. پیش همین بچهها همه رو جمع کردم گفتم با هم
ناهار بخوریم. و خدا میدونه تو فضای ناهار خوردن ما
موشک شلیک میشد و میزدن و اینا هم پاسخ
میدادن.
بی-بیدگنه تنها پادگان
عملیاتی موشکی استان تهرانه. معروف به
پادگان هفتم تیر.
و اممم یه جوری هم شد ما وابسته شدیم بهش.
یعنی وقتی که میخ-- میزدن، دشمن موشک میزد، ما
منتظر بودیم که کی شلیک میکنن. خیلی-
اصلاً یه کلکلی بود. یعنی اسرائیل میومد میزد، اینا چهل دقیقه
بعد بلافاصله جواب میدادن.
Iii من رفتم تو جلسه نشستم، آقای محمود
گوهری از دفتر آقای دکتر پزشکیان تماس میگیره.
محمد جان سلام کجایی؟ گفت، گفت ما یه چیزی شنیدیم و اینها.
گفتم من پیش بچههای شمال غربم. گفت این سوته به اینا ربط داره؟ گفتم آره.
گفت بذار رو پخش. گذاشتم رو پخش. گفتش که
من،
آقای گوهری، من از طرف آقای دکتر پزشکیان تماس
گرفتم. میگم دم شماها گرم. خدا قوت.
خدا به شما سلامتی بده. دل ماها به شماها گرمه.
انقدر صحبت این آقای گوهری با پیام دکتر پزشکیان روی بچهها تاثیر گذاشت،
ما تا روز آخر جنگ اصلاً نسبت به شمال غرب دیگه فکر نکردیم.
قسمت بعدی حمله دولت هم که دیگه حضور خود آقای دکتر پزشکیان بود دیگه.
اومدن اونجا-
پل سرسبز. تو-دیدم وسط اون جنگ، اون داستانها،
پیاده از داخل پیاده رو با دکتر حاجی میرزایی دارن میان.
من رفتم استقبالشون، بغلشون کردم. اولین جملهی دکتر
پزشکیان این بود.
داخل تلویزیون دیدم شانه و دستت رو بستی،
گفتم بیام حالتو بپرسم. من رییس اورژانسم، خب؟
دستگاه خدمترسان. تو این بدنهی عریض و طویل
دولت، ما اصلاً به حساب نمیایم. ما کار ما خدمترسانی کردنه.
رییس جمهور یه کشور وقتی انقدر به جزئیات دقت میکنه،
شخصاً تو شرایط جنگی پیاده میاد،
اول جملهش به من اینه. خدا میدونه چقدر برای ما چسبید این
حضور ناگهانی ایشون و والله ناگهانی بود.
بدون هیچگونه هماهنگی. خدا رو گواه میگیرم.
جلوی به ایشون گفتم آقای دکتر شما رییس-- برای چی داری پیاده تو خیابون با
همین ادبیات، چرا داری داخل خیابون پیاده میری؟ بابا شما رییس جمهور یه کشوری،
شما رو بزنن چی؟ گفت منم مثل همینایی که شهید شدن چه
فرقی میکنه؟ گفتم واقعاً دولت تو جنگ،
آقای دکتر حاجی میرزایی پیگیری، پشتیبانی ما،
ملزومات ما، داروی ما، اعتبار ما، آقای دکتر
پورمحمدی، دفتر آقای دکتر ظفرقندی، آقای
وزیر هر روز صبح به صبح از ساعت هفت و نیم تا هشت.
یه وقتایی میگفتم بابا من تا شش صبح کف خیابون بودم، بذار من یه ساعت
بخوابم بعد زنگ بزن. من ساعت دو روز اول جنگ
از بید برگشتم دفتر. خیلی هم حالم خراب بود.
رفتم سر صورتی بشورم، دست صورتی آب بزنم برگردم.
موبایلم زنگ خورد. آقای علوی سازمان برنامه بود.
دفتر آقای پورمحمدی. گفت دکتر سلام یه لحظه گوشی دکتر محمدی کارت
داره.
گفت توکل جان سلام چطوری؟ آقا چی میخوای برادر؟ تو فقط به من بگو من
چیکار کنم. ایشون هم بالاخره کارش چیه؟ صیانت از-
بودجه ندادن.
نه، خب چون واقعاً خیلی به ما کمک کرد خدایی.
ولی اینکه روز اول جنگ ساعت دو و نیم خودش زنگ بزنه به من
بگه چی میخوای؟ من گفتم من تو گام اول شصت میلیارد پول میخوام.
گفت فردا صبح تو حسابت.
یعنی فردا پول اومد تو حسابتون؟
دقیقاً. دقیقاً. ادامه داشت و تا پایان جنگ.
End of transcript · 752 words